در باب ریک خیارشور - پیکل ریک - یا چگونه از مشکلاتمان فرار کنیم؟

Wednesday، ۱۴ Khordaad ۱۳۹۹

چرا در تمام طول مدت زندگی ‌مان خودمان را مانند پیکل ریک گول می‌زنیم؟

سریال ریک و مورتی از آن سریال های ناب روزگار است.

حدودا دو سال پیش مستندی درباره نویسندگان این سریال می‌دیدم: جاستین رویلند و دن هارمون

این دو نفر سال های سال و به مدت های طولانی و بدون اینکه همدیگر را بشناسند، مشغول خلق هزاران ایده احمقانه و مسخره در روز بودند!
ایده‌هایی که شاید همه‌ی ما به مسخره بودن آن‌ها بخندیم.

اما اتفاقی که در پس این حرکت دائمی خلق ایده شکل می‌گرید این است که نه امروز، نه فردا و نه پس فردا،‌ اما بالاخره روزی از خواب بلند می‌شوی و می‌بینی که مغزت شکل جدیدی به خودش گرفته و تبدیل شده به یک ماشین خلاقانه‌ی طراحی ناب‌ترین ایده های جهان! آن هم صرفا به خاطر همان حرکت تدریجی و همیشگی!

و این اتفاقی است که دقیقا برای این دو نفر نویسنده سریال ریک و مورتی رخ داده است!

بگذریم!

این سریال واقعا محشر است!

نه چون با ایده های جذابش ما را می‌خکوب می‌کند و به چیز‌هایی که هیچ وقت به آن‌ها فکر نمی‌کردیم، می‌پردازد!

بلکه تقریبا در هر قسمت از سریالش، حرفی عمیق و بسیار مهم در پس ظاهر خنده دار و بامزه اش نهفته شده است که فهمیدن همان نکته می‌تواند ده برابر فهمیدن نکات علمی اش از ما انرژی و توان و تمرکز مصرف کند!

هشدار: در ادامه بخش های مهمی از قسمت ۳ از فصل ۳ ریک و مورتی اسپویل می‌شود!

یکی از همین قسمت ها که در این پست می‌خواهم با تو درباره اش صحبت کنم، قسمت سوم از فصل سوم Rick And Morty است که در آن ریک سانچز خودش را به خیارشور تبدیل می‌کند!

قضیه ریک خیار شور یا پیکل ریک چیست؟

توی این قسما از سریال ریک و مورتی، داستان اینجوری شروع میشه که بعد از اینکه بث اسمیث، دختر ریک، همسرش جری رو از خونه انداخت بیرون و تصمیم گرفتن چند وقت جدا زندگی کنن، حالا سامر و مورتی دچار مشکل های روحی شدن!

سامر سر کلاس گل می‌خوره و مورتی هم چند بار خودش رو خیس کرده!

لذا بث وقت مشاوره روانشناسی گرفته و قراره خانوادگی برن به این جلسه درمان تا بلکه بچه هاش درست بشن!

اما ریک چون اعتقادی به این حرفا نداره و چون خیلی نابغه است، می‌تونه هر چیزی که خواست رو اونجوری که می‌خواد تغییر بده، لذا خودش رو به خیارشور تبدیل می‌کنه!

اما بث متوجه این قضیه میشه که ریک می‌خواد بپیچونه و سرمی که اون رو به آدم تبدیل می‌کرد رو با خودش به جلسه تراپی می‌بره.

توی جلسه هم بث مدام سعی می‌کنه که ثابت کنه که پدرش مشکلی نداره و چون خیلی باهوشه، به این جلسه نیومده!

درحالی که دکتر وانگ می‌خواد نشون بده که دقیقا مشکل خانواده توی این دیدگاه پنهان شده!

خلاصه که ریک این وسط مجبور میشه با بدن خیارشور شده اش وارد یه سری حوادث فوق العاده بشه و پیکل ریک یا ریک خیارشور، یه پایگاه رو نابود می‌کنه که انصافا تماشاش برای بار هزارم هم فوق العاده جذابه!

اما داستان اینجا تموم نمیشه!

چرا ریک خودش رو به خیار شور تبدیل کرد؟

در درجه اول فکر می‌کنیم که چون ریک اعتقادی به روانشناسی و این سوسول بازی ها نداره!

اما وقتی ریک خودش رو به اجبار به جلسه تراپی می‌رسونه تا سرم رو از بث بگیره، دکتر روانشناس، وانگ، گره از این مشکل شخصیتی ریک باز می‌کنه که انصافا یکی از عمیق‌ترین لحظات سریال ریک و مورتی رو تشکیل میده:

ریک شروع می‌کنه به مسخره کردن روانشناس که تو دیگه چی میگی و من نابغه ترین فرد جهانم!

و جواب دکتر وانگ متحیر کننده است:

ریک! تنها ارتباط بین هوش بی‌نظیرت و بیماری ای که در حال نابودی خانواده‌ات هست، اینه که تمام خانواده ات من‌جمله خودت سعی می‌کنید که با توجیه هوشتون، این بیماری روحی رو انکار کنید!

گویا تو مدام بین اینکه هوشت رو مثل یه نیروی قدرتمند و یه بیماری مهلک ببینی گیر کردی و تاب می‌خوری!

و من فکر می‌کنم این درگیری به خاطر اینه که تو نمی‌تونی ذهن خودت رو اونجور که باید کنترل کنی.

تو تصمیم گرفتی که به اینجا بیای، تو تصمیم گرفتی که صحبت کنی و من و علایقم رو تخریب کنی، همون طور که تصمیم گرفتی که خودت رو به یه خیارشور تبدیل کنی!

من شکی ندارم که تو توی بحث های روانشناسی و بررسی احساساتت حوصله‌ات سر میره، چون اون ها رو کارهای پیش پا افتاده ای می‌دونی!

چون رسیدگی به احساسات و دیدن اینکه این حس ها چرا میان، یه کار تکراری و مداومه!

من هم خیلی روزها وقتی دندون هام رو مسواک می‌زنم یا خودم رو توی دستشویی می‌شورم، حوصله‌ام از این کارهای تکراری و یکنواخت سر می‌ره!

چون هیچ هیجانی داخل انجام این کارهای پیش پا افتاده نیست و هیچ جوره نمیشه به ماجرایی تبدیلشون کرد!

اما رسیدگی به همین کارهای پیش پا افتاده است که باعث میشه بتونیم زندگی رو ادامه بدیم!

ریک سانچز براش سخت بود با احساس های خودش رو به رو بشه و ببینه که واقعا به عنوان یه پدر، یه همسر و یه پدربزرگ چقدر کوتاهی کرده!

لذا بهترین راه حل برای فرار از این مشکل اینه که اون احساس ها رو به تکراری و یکنواخت بودن متهم کنی!

چون وقتی به احساسی رسیدگی نکنی، اون غیب نمیشه!

بلکه مدام توی موقعیت های مختلف میاد جلوی چشمت. و این کار رو انقدر انجام میده که یواش یواش دیدن اون حس برای عادی و تکراری و خسته کننده میشه!

ریک به جای اینکه با احساس های منفی اش رو به رو بشه و ببینه که چرا اون احساس ها پدید میان، با بهانه باهوش بودنش اون ها رو طرد می‌کرد و از اون جایی که به خاطر استقلال و هوشش بالاش الگو خانواده اش به خصوص بث و نوه هاش بود، همه شون همین روش رو به صورت ناخودآگاه یاد گرفته بودن و انجام می‌دادن و در نتیحه اوضاع خانواده تا این حد بحرانی و وحشتناک شده بود!

به شخصه این قسمت از سریال Rick And Morty رو خیلی دوست دارم، چون جدا از داستان و هیجان فوق العاده و خلاقیت نابی که داره، حرف بسیار مهمی توی خودشناسی و فرار از مشکلات میزنه!

اینکه خیلی وقتا، همه ما چقدر احساسات مختلفمون رو نادیده می‌گیریم! صرفا به خاطر اینکه نمی‌خوایم با واقعیت ناخوشایند خودمون و زندگی رو به رو بشیم و ببینیم که واقعا جه مسئولیت هایی رو توی زندگی نادیده گرفتیم...


در آخر، عرض کنم خدمتت که می‌تونی لینک استیکر های ریک و مورتی لیمونی رو این پایین ببینی و با کلیک روی عنوانش، وارد بخش اصلی ریک و مورتی می‌شی و میتونی تمام استیکرهاشون رو یک جا ببینی: